تبليغاتX
باران بی ابر در بهـــــــــــــــــــا ر

باران بی ابر در بهـــــــــــــــــــا ر

همه اینجا خوبند.نی لبک می خواند.قاصدک می رقصد.

آخه چند روزه دیگه 5 شنبه میشه که دوباره از راه مدرسه بریم خونه ی مادربزرگ.

یادت باشه تا مامان اینا خواستن خداحافظی کنن خودمونو بزنیم بخواب.

آخه جمعه که تعطیلیم می مونیم پیش مادر بزرگ تا کمکش برا گنجیشگاش نون خرد کنیم.

نزدیک ظهر که شد برامون حوض و آب میکنه تا توش آب بازی کنیم.

وای که چقدر خوش میگذره.

من و دختر خالم عشقمون خونه مادربزرگ بود.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود.

اما دیگه نمی خوام منتظر 5 شنبه شم.

چون دیگه نیستی.

چون 10 روزه که از بین ما رفتی و دل ما رو داغدار کردی.

دیگه دوس ندارم برم تویه اون خونه.

چون طاقت دیدن تخت خالیتو ندارم.

طاقت دیدن پرستار گریونتو ندارم که دیگه بیکار شده و مونسشو از دست داده.

طاقت دیدن عکسایی که با دستای خودت زدی به دیوار

طاقت دیدن چرخ خیاطیت که باهاش برام چادر نماز می دوختی

طاقت دیدن حوض خالی و سرد و تنهای گوشه حیاط

طاقت دیدن جیک جیک گنجیشکا و نوک زدنشون به پنجره که چشم به راه

خرده های نون از دستای مهربونتن

طاقت دیدن میو میو گربه ها که منتظر یه تیکه گوشت تویه بشقابتن

نه طاقت دیدن هیچ کدومو ندارم.

هر روز برات فاتحه می خونم ولی وقتی تمام میشه باورم نمیشه که برای تو خوندم

آخه هنوز مرگتو باور نکردم.

مادر بزرگ خوبم روحت شاد و یادت گرامی.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 1:20 توسط باران| |

چند سال پیش از یه هفته قبل از تولدم خیلی ناراحت بودم.

احساس بدی داشتم.

فکر اینکه داره میشه 20 سالم و هنوز هیچی از زندگی نمی دونم عذابم میداد.

احساس میکردم قدر روزای زندگیمو ندونستم و الکی 20 سال از عمرمو فنا کردم.

از عدد سال تولدم بیزار بودم.

پیش خودم می گفتم: این عدد سال تولد من نیست.

نمی خوام 20 ساله بشم.

اما امروز از اینکه 25 ساله شدم خوشحالم.

چون به موقع از خواب غفلت بیدار شدم وحداقل قدر ای 5 سال زندگیمو دونستم.

تجربه های زیادی کسب کردم.

از تلخی و شیرینی های زندگیم به سادگی نگذشتم و هر کدومو چند بار برای خودم مرور کردم

و از هر کدوم یه درس بزرگ گرفتم.

حالا دیگه عدد سال تولدمو دوست دارم و باورش دارم.

پس

تولدم مبـــــــــــــــــــــــــا رک.



نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 16:6 توسط باران| |

امروز روز عید مسلمین مصادف با روز مرگ بسیاری از گوسفندان هست.

اما خوشبحال گوسفندان که تا چند دقیقه قبل از کشته شدن و قربانی شدنشون

چیزی نمی دونن و غصه ای نمی خورن. که اگر می فهمیدن حاضر بودن

از 1ماه قبل بجای علف سبز و تازه علف زرد و پلاسیده بخورن تا چاغ نشن

و در همچین روزی قربانی نشن.

همونطور که بعضی روزا عده ای دوست دارن  زمان تویه

اون روز و لحظه ایست کنه و تمام نشه چون

مثلا بچشون بعد از 20 سال می خواد از خارج بیاد.

یا مادری بعد از 9 ماه انتظار بچش به دنیا اومده.

یا دختر و پسری بعد از سالها انتظار بهم میرسن.

و...

اما عده ای دیگه تویه همون روز آرزوشونه که زمان

زودتر بگذره و اون روز تمام بشه چون

مثلا بعد از سالها زندگی با رای دادگاه از همسرش جدا میشه.

یا عزیز ترین فرد خانوادشو از دست داده.

یا دکترا ازش قطع امید کردن.

اما نه اونهایی که شادن می تونن جلویه حرکت زمانو بگیرن

و نه اونایی که غمگینن می تونن زمانو به جلو پاس بدن.

قدر روزایه خوبتونو بدونین و غصه ی فردارو نخورین.

ولی به بی خیالی و سبک مغزی گوسفند هم نباید بود.

عیدتون مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 12:37 توسط باران| |

انقدر نباریدی که حتی ابرها هم قهر کردن.

دیگه امیدی به وصال هم ندارن.

میدونن که اگه به هم برسن بازم از تو خبری نیست.

میان تو آسمون ولی از هم فاصله میگیرن.

2 ماه از پاییز گذشت ولی هنوز زمینا رو زنده نکردی

هوارو خنک نکردی.

برگا روز به روز زرد و زردتر میشن تا دلت برایه پیر

شدنشون بسوزه و بباری حتی بعضیاشون برایه به رحم

اومدن دلت خودکشی می کنن و خودشونو از بالای شاخه

به زمین پرت می کنن و زیر پا له میشن.

 

کلاغا میان اون بالا بالا ها نزدیکت که می شن غار غار

میکنن تا  بهت یادآوری کنن پاییز شده وقت باریدنته

اما . . .

اما انگار خوابی ، نمی شنوی ، نمی خوای بباری.

گونه هام خیلی وقته که انتظار باریدنتو می کشن

،می خوان لمست کنن.

هوا که ابری میشه دل منم ابری میشه. چشام ابری

میشه. هوس باریدن میکنه از شوق اینکه شاید بباری.

اما . . .

نمی باری ، نمی باری تا اشکای شوقم زیر قطرات باران

محو بشن. نمی باری که بجای قلطیدن اشک سر خوردن

باران روی گونه هام لمس کنم.

باران جان وقت باریدنت رسیده.

پس ببار.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 0:54 توسط باران| |

یه روز یه صخره نورد از بالای صخره

پاش لیز می خوره و در حال سقوط طنابش

 به یه تیکه سنگ بزرگ گیر میکنه. در حالی

 که خیلی ترسیده بوده از خدا کمک می خواد.

ندایی بهش می رسه که طنابتو پاره کن تا نجات

 پیدا کنی.

اما اون محکمتر از قبل به طناب می چسبه.

و باز از خدا می خواد که جونشو نجات بده.

باز ندا بهش می رسه که اگه کمک می خوای

طنابتو پاره کن تا زنده بمونی.

باز طنابشو محکمتر از قبل میگیره.

فردای اون روز توی روزنامه نوشتن:

مرد صخره نوردی در فاصله 1متری از زمین یخ زد و مرد.

طناب زندگیتونو دست خدا بسپارین و از سقوط نترسین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:25 توسط باران| |

23 بهار، شکوفه کردم.

ولی از این شکوفه ها چند تا شونو به ثمر

رسوندم، نمی دونم.

وقتی که بر می گردم و به درخت زندگیم

نگاه می کنم، هر چی میشمارم 23 تا شکوفه

ندارم.

چندتاشون کمه؟ یعنی چی شدن؟

خب حدود 10 تاشو که بچه بودم چیدم.

یعنی فکر می کردم اگه بچینمشون،با هاشون

بازی کنم،بوشون کنم،بعدم تو کمدم نگهشون دارم

همیشه پیشم می مونن.

ولی انگار اشتباه کردم. باید سر شاخه نگهشون

می داشتم و سعی می کردم به ثمر برسن.

اما هر چی می شمارم 13 تا شکوفه هم سر

شاخه هام نیست.

شاید 2 یا 3 تا از شکوفه ها رو هم وقتی که فکرم

مشغول بوده باد و طوفانای زندگی کندن و بردن.

اما 10 تا شکوفه هم نیست.

ولی یادمه چندتا از شکوفه ها داشتن به میوه

تبدیل می شدن.

آره،یادمه.

ولی بخاطر بی تجربگی من میوشون پوک شد

و افتادن.

و امروزخداوند 24 مین شکوفه رو به من هدیه کرد.

باید از 23 شکوفه ی قبل درس بگیرم و تمام سعیمو

بکنم که از این به بعد شکوفه هامو به ثمر برسونم.

                         باران جان ۲۴ مین بهار زندگیت مبارک.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:0 توسط باران| |

Design By : Night Melody